باران جانباران جان، تا این لحظه: 17 سال و 3 روز سن داره

روزی که باران آمد

خيلى وقته نيومديم اينجا 🙈🙈🙈دلم براى تك تكتون تنگ شده

برای بارانم

این روزها بدجوری گرفتار نورسیده و دردسرها و کارهای مربوط به اون شدم و از داروهای تقویتی و غذا دادن درست و به موقع و بازی کردن و ناز کشیدن شما غافل شدم کاملا طبیعی هم هست با این زخمها و بی خوابی های شبانه برای شیردادن و دل دردهای هومان توانی برام نمی مونه ولی خیلی نگرانم که این موضوع روی شما تاثیر بذاره . بارانم زندگی من ، منو ببخش . این چند وقت ذکر شب و روزم اینه که خدایا به من توانایی بده به هردو بچه رسیدگی کنم
16 اسفند 1392

هومان

سلام دوستای گلم دلیل همه ی دیر آپ کردنها و دیر سرزدن ها و بی حوصله گی هام رو میتونین در ادامه مطلب ببینین ایشون هومان برادر باران هستن که 12 اسفند ساعت 12 و 55 دقیقه ظهر قدم به این دنیا گذاشتن و با اومدنشون شادی و جلای زندگیمون رو چند برابر کردن خدا رو شکر میکنم که باران عاشق برادرشه و یه لحظه ازش چشم بر نمیداره پی نوشت : دوستای گلم امیدوارم ازم ناراحت نشده باشین دوست داشتم سوپرایزتون کنم ...
15 اسفند 1392

ماجرای کاسه آش و پیرزن همسایه

همسایه طبقه پایین ما یه خانم مسن که تنها زندگی میکنه و ما در طول روز به باران که به اقتضای سنش جست و خیزش زیاده یادآوری میکنیم که باران بدو بدو نکن صدا میره پایین و باید رعایت حال یه ادم که پیره و نیاز به استراحت داره رو بکینم و این یاد آوری جدیدا خیلی مختصر شده ( باران پیرزنه ) و وقتی میگیم باران حساب کار میاد دستش ، چند روز پیش آش رشته پخته بودیم به باران گفتم بیا برای همسایه پایینی آش ببریم و هم عذرخواهی مجددی بکنیم برای سر و صداهای ناخواسته وقتی در زدیم با کمال تعجب دیدم خانم جوانی در رو باز کرد بعد از تشکر از ما خواست تا منتظر باشیم که کاسه آش رو برگردونه باران با تعجب از من پرسید مامان چرا به این خانم میگی پیرزن و ...
30 بهمن 1392

باران این روزها

باران و جمعی از فرزندان خسته و خاکی در ارگ تاریخی روستای سریزد ادامه مطلب رنگین شده با نقاشی ها ی دخترم خانمی با تفکراتش ( دایره ها نشان دهنده تفکرات خانمست که گویا بنده خدا بد جوری هم فکرش مشغوله ) کاغذ خط دار بوده و خیلی بی کیفیت مجبور شدم اطرافشو پاک کنم تا نقاشی مشخص شه باب اسفنجی و کفگیر طلایی چند وقت پیش تلفنی مشغول صحبت بودم که باید یه کد پیگیری رو یاداشت میکردم از یکی از کاغذای نقاشی باران استفاده کردم (البته با اجازه اش) و با خط خوش کد پیگیری رو یاداشت کردم و باران بعدش لطف کرد و بنده رو در حال یاداشت کردن کد کشید ...
29 بهمن 1392

روزای گرم زمستون

به لطف خدا و دعای دوستان بلاخره ما هم برف دیدیم اونم چه برفی از صبح ریز ریز بارید تا بلاخره غروب رو زمین نشست ما هم درنگ رو جایز ندونستیم سریع شال و کلاه کردیم رفتیم برف بازی باران با کیفی از تجهیزات ادم برفی سازی ( هویج و دکمه و ....) مصمم و آماده برای زدن گوله برفی به پدر آدم برفی اول بدون شرح صبح فردای بارش برف و آدم برفی از نمای دور از اونجایی که برف تا عصر خیلی کم شده بود و یه کاری تو تفت داشتیم ادامه برف بازی در تفت انجام شد دخترم آدم برفی درست کردن به کمک بیل اینم آدم برفی سوم جناب ادم برفی دوم بخاطر قیافه کج و کوله شون قابل رونمایی نیستن ...
18 دی 1392

روزهای طلایی با شما

این روزها برای هر کاری دعا میکنی مثلا بهت میگم باران واسه مامان دوستم که تو بیمارستانه دعا کن سریع دستتو جلوی دهنت میگیری و مدل خودت آروم که قابله شنیدنه میگی خدایا دعا کن مادر دوست مامانی حالش زودتر خوب بشه و من کیف میکنم از این دل پاک و این دعاهای پاکت که همیشه برای من مستجاب شده و اصراری ندارم که به خدا نگی دعا کن بزار تصورت از خدا همینطور پاک و بی غل و غش باشه و اکثر اوقات وقتی پیشم هستی و مثلا میشنوم دعا میکنی که من قبول کنم یه خوراکی رو بخوری و یا کارتون ببینی رضایت میدم البته تا جایی که امکانش باشه . دیشب تو ماشین وقتی تشنه ات شد زیر لب دعا کردی که تو کیفم آب معدنی باشه و بعدش که دیدی هست دوباره زیر لب از خدا تشکر کردی...
3 دی 1392